از اينجا كه بروم دلم براي طبيعت تنگ خواهد شد..براي گل ها و درختان و آفتابي كه در راه مدرسه به صورتم ميتابيد.براي پل و رودخانه ي زيبا..براي دوست داشتن هايم دلم تنگ خواهد شد! براي دلخوشي هايم، براي فيلم هايم،عكس هايم...براي اتاقم كه همه ي من بود! براي زمستان،بهار،تابستان،پاييز...براي مدادرنگي هايم،كتاب هايم، نقاشي هايم.براي پنجره ام...براي آب...براي باد...اما براي آدم ها دلم تنگ نخواهد شد،هيچ وقت،هيچ وقت دلم براي هيچ كدامشان تنگ نخواهد شد...از اينجا كه بروم باران خواهد باريد و پنجره اتاقم كه ديگر من در آن نيستم خيس خواهد شد، و چه غم انگيز است هنگامي كه پنجره ام پر از قطره هاي باران مي شود من نباشم كه آن را، تماشا كنم...
چرا اينقدر دور ايستاده ام....!
لطفا هيچي نپرس كه اصلا نمي گم...يعني دروغ چرا،يه كم سماجت كني حالا شايد گفتم! اينجا رو ببين،چقدر خلوت شده!! يه كمم پير و درمونده! خيلي روزا بود كه دلم ميخواست بيام اونقد برات بگم و بگم...اما هر دفه يه چيزي ميشد.ميدوني يه وقتايي اصلا انگار نميشه كه نميشه كه نميشه!! امسال حتي يادم رفت تولدت رو تبريك بگم...واي خداي من، من چقدر حواس پرتم.چه طور آخه تولد نزديك ترين كسو يادم رفت! البته چون هميشه مي فهميدي حتما الانم ميفهمي و دلخور نميشي. واااي خيلي از اتفاقات رو برات تعريف نكردم.حالا از كجا شروع كنم؟...از خوباش برات ميگم:چند وقت پيشا تهران كه بودم با غزل و هليا رفتيم چند جا تفريح و اين ور اون ورو خلاصه خيلي خوش گذشت، مي دوني گشتن و تفريح و با مردم بودن روح آدم رو سبك ميكنه،باعث ميشه كه آدم كمتر به بدي ها فكر كنه و يا اصلا فكر نكنه.كلا من از بچگي نمي تونستم بيشتر از ديگه 2روز تو خونه بمونم.شده برم فقط يه سر خيابون يه دوري بخورم ولي خونه نميموندم!توي خونه هميشه احساس خفگي ميكنم و اين حس لعنتي هيچ وقتم از بين نميره،اصلا هم ربطي به بزرگي و كوچيكي خونه نداره.كلا يه سقف كه باشه يعني خفگي!راستي چند وقت پيش تولد گرفتم و دوستان رو دعوت كردم.خوش گذشت،خوب بود! راستش اينقدر حواس پرت شدم كه يادم نيست يه ساعت پيش چي كار كردم.اتفاقاي خوب براي من هر روز ميفتن ،گيرم اونقدر بزرگ نيستن كه چشم بقيه رو بگيره.بالاخره هر كي ندونه تو كه ميدوني من اونقدر ديوونم كه با استرس شب امتحان كلي حال ميكنم و دلم براش تنگ ميشه و شباي امتحان يكي از بهترين اتفاقاي زندگيمه!!! دكوراسيون اتاقم رو تغيير دادم.ميز رو گذاشتم زير پنجره و كتابخونه رو بردم اون گوشه اتاق(حالا شما نمي دوني كدوم گوشه مهم نيست!)..و روي ميز رو پر كردم از كتاباي كنكور...ولي چه فايده،همش حواسم ميره سمت پنجره و نوري كه ميده داخل اتاق و زيبايي قاب پنجره و...خلاصه اونقدر ميرم تو بحرش كه ميبينم 1ساعت گذشته و هيچي نخوندم! اي كاش اين كتابا ميدونستن زيبايي اين پنجره خيييييليييي مهم تر از اوناست!!! نمي فهمن ديگه،نمي فهمن! و اين نفهميدن وااااااي كه چقددددر آدم رو حرس ميده!!
راستي...حالا خيلي بيشتر از قبلنا مي فهمم بيرون رفتن از كلاس به بهانه آب خوردن و تو اون مسير كلاس تا آب سردكن گوش دادن به صداي معلما و سوالاي بچه ها ،سوتي هايي كه ميدن، گاهي شوخي هاي آقاي آل داوود و بلند شدن صداي خنده بچه ها،ديدن آقاي سعادت كه روي اون صندلي نشسته و مثل هميشه يه باي باي برات ميكنه و ميخنده كافيه كه مطمئن بشي امروز تو اين مدرسه همه چيز خوبه،همه چيز آرومه،همه سر جاشونن...و اين فقط تويي كه ميخواي امروز رو برا خودت خراب كني!
يه شعر زيبا از احمدرضا احمدي...
زندگي من شرح گسسته اي است
از برف هايي كه قرار بود بر سر من ببارد
و سكوت مرا دو برابر كند
چه گله اي بايد داشت
وقتي نيمٍ قلب با تو نيست
و هر آن امكان انفجارش
در خيابان
در خواب
در ايستگاه اتوبوس
و هر جا كه كسي عبور مي كند و زنده است
آرام آرام ياد ميگيري
كه از خانه هاي ويران
و از كساني كه يك چهارم زندگي كرده اند و مرده اند
در هنگام خواب ياد كني
اما هيچ چيز به جاي اولش باز نمي گردد
خورشيد در سطح پوست هم اغواگر است
و مهتاب فراموشي مي آورد
و سنگ هاي تيشه خورده اما هنوز صاف نشده
تنهايي و حرمان مي آورد
چگونه بايد صدايش كنم كه صداي مرا بشنود
و مرا بشناسد
ما چهار ساعت اختلاف ساعت داريم
در دو پايتخت
چهار ساعت ديگر به تنهايي من اضافه ميشود
مي دانم سخناني كه صيقل بخورند
زود مي ميرند
براي تنهايي بايد فكري كرد
چه فكري؟
تنهايي را نمي توان با كسي تقسيم كرد
حتي با كسي كه دوستش داري
در اطرافم هر چه سركش بود مرده است:
پرنده اي كه به دنبال دانه بود
دختري كه تلفن دوستش را گم كرده بود
امروز در آزمايشگاه
جواب آزمايش مرا غلط دادند
شايد جواب آزمايش كس ديگري را به من دادند
چه تفاوت دارد؟
من كه نشاني قبرستان
نشاني بيمارستان را به ياد دارم
كاسه اي را آب مي كنم
در عمق محدود كاسه آب
چهره ام را نگاه مي كنم
مرگ زودتر از چهره من به كاسه آب آمده است
مرگ بدون دعوت من
به كاسه آب آمده است
امروز هم گذشت
فردا باز به آزمايشگاه مي روم...
فكر كنم اگه 50 سال ديگه هم بگذره،من بازم تو خيالاي خودم دبيرستانم و دارم از لحظه به لحظه ش لذت ميبرم...!
تولدی با بغض...و گریه و حسرت و پشیمانی!
آه ه ه که چقدر هوا سرد است...سرد!
گاهي رد مي شوم و مي بينم تو چندين سال است مرده اي و من آنقدر كودك شده ام كه تو را مرده مي بينم!...
گاهي چقدر اطرافم سرد مي شود و يادم مي رود تو رفته اي!...
گاهي...
گاهي آنقدر دور مي شوي كه فكر مي كنم هيچ گاه نبوده اي!...
گاهي چشمانم را مي بندم و باز مي كنم و تو باز هم نيستي...نيستي...نيستي...
.
.
.
گاهي گداي گدايي و بخت يار نيست/گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...
حالا حس می کنم دیگه خیلی اطرافم خالی شده...
نمی دونم....!
دوست دارم برگردم...بار دیگر، به شهری که دوست می داشتم...
من در اتاقمم...
و خانه خالیست...!


