شوخی کردیم!؟
داشت از سینما حرف می زد،از وبلاگ می گفت،از علایقش،از آرزو هاش...
از این که دوس داره به کجاها برسه،از کی بدش می یاد و دوس داره جای
چه کسایی باشه... یهو برادرش و پسر خالش پریدن وسط رویاهای شیرینش
و بهش گفتن،یعنی اول پسرخاله گفت:((الکی مطلب می ذاری تو وبلاگت
بدون منطق،خب یه دلیلی واسشون بیار،تو که فیلم ها رو ندیدی...))
می خواستم بهش بگم که وبلاگ اصلا برای همینه که تو عقایدتو بگی و بقیه هم
نظر بدن وهر کدوم که منطقی تر بود اونو بپذیری...برای اینه که تو فهمت بیشتر
بشه... اما با خودش گفت بهتره نگه تا دوباره پسرخالش با یه حرف دیگه دل کوچیکشو
نشکونه. بعدش برادرش که همیشه حرف های خواهرشو قبول داشت و بهش امیدواری
می داد و همیشه بهش می گفت که تو یه روزی یه نویسنده خیلی بزرگ می شی،
وقتی می شست پیش پسرخاله با هم یکی می شدن و اونو مسخره می کردن،اگه
از برادرشم می پرسید چرا مسخرم می کنی می گفت:))شوخی کردم...)).بهش
می گفتن))تو هنوز بچه ای...کتاب بخون))انگار نه انگار که خودشونم یه روزی نوجوون
بودن و غرور داشتند،اونوقت دل یه دخترک پانزده ساله رو با چند تا جمله ی کوچیک
می شکستن...هر بار با حرفای اون دو نفر ناراحت می شد اما به روی خودش نمی اورد
و اون ها هم اصلا توجهی نداشتن،اصلا انگار هیچ کسی اونو نمی دید.درد دل هاش
برای هیچ کس مهم نبود و همه گذرا از کنارش رد می شدن.با حرفا و کنایه ها اونو
ذره ذره تو خودش خورد می کردن و می شکستن و نابودش کردن ...
وقتی بزرگ شد دیگه هیچ وقت به سمت اون حرف ها و سینما و علایقش
نرفت چون می ترسید بازم اون برادر و پسرخاله بیان و اینبار بهش بگن:
)) تو توی این چیزا رقمی نیستی...))
و وقتی دخترک ازشون بپرسه چرا اینو می گید،بازم بگن)) شوخی کردیم!..))
گاهی به آسمان نگاه کن...

(( پرسید حق تعالی چرا خلق را بیافرید و چون بیافرید چرا رزق داد و چرا برانگیخت؟
و چرا میراند؟ گفت : بیافرید تا او را بنده باشند و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند
و میراند تا او را به قهاری بشناسند و زنده گرداند تا او را به قادری بشناسند.))
امروز یک بچه ی 7-8 ساله دیدم که مردم او را عقب مانده خطاب می کردند.
اما گویا ما عقب مانده بودیم و او از دور دست ها آمده بود.
بیگانه بود در جمع ما انسان های سرگردان.راستش را بخواهید هنوز نمی دانم
که جایی برای ما در این دنیا نیست یا برای آن ها...
همیشه از خود می پرسم که آن ها حرف هایشان را با که می زنند؟
و یا اصلا حرفی برای گفتن دارند؟!
آیا غمی دارند و یا خوشحالی ای و یا چه انگیزه ای دارند برای ماندن در میان ما؟!
می گویند کودکان بی گناهند و گاهی اوقات می توانند چیز هایی ببینند که دیگران
قادر به دیدن آن ها نیستند.
مانند خود من وقتی کودکی 9-10 ساله بودم می توانستم مردم را از چشم هایشان
بشناسم،چشم های بعضی ها خیلی نزدیک بود و بعضی ها خیلی دور...
اما رفته رفته از آن پاکی و معصومیت کودکی بیرون آمدم و من هم به جمع
بقیه گناه کاران پیوستم و تمام آن رویا های کوچک زیبای کودکیم سوخته شد،
کم کم آن آرزو هایی که به اندازه یک دانه کوچک ولی رسیدن به آن ها
به اندازه یک دنیا شاید هم بیشتر لذت بخش بود محو شد...و آرزو هایی بزرگ
جای آن ها را گرفت که یا خیلی دیر بهشان می رسم و یا، اصلا، نمی رسم
و رسیدن بهشان هم دیگر چندان لذت بخش نیست.
حال که به جمع آن ها پیوسته ام گویی خدا صدایم را دیگر نمی شنود،
دیگر مانند آن زمان ها دعا های کوچکم را برآورده نمی کند، من را
رها کرده در میان شما ،دیگر مرا مورد آزمایش قرار نمی دهد و شاید آزمایش
می کند و من غافل ام.
اما کودک 7-8 ساله...آن ها افرادی هستند که خدا برای درک هر چه بیشتر
قدرت او،خلق کرده است،برای فهم بیشتر ما، برای قدر نعمت های بیشمارش
و شاید برای دانستن این که بهشت و جهنمی هم وجود دارد.
در واقع یک قربانیند،در زمانه ای که هیچ کس حتی
ثانیه ای به خودش نگاه نمی کند چه برسد به یک طفل به قول خودشان عقب مانده.
آن ها تا آخر عمر همان کودک معصوم و پاک می مانند و در آخر این ماییم که
سراپا تقصیر و همانا که دوزخ جایگاه ماست.
دیدن آن کودک در امروز مرا ناخودآگاه یاد سکانسی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن
انداخت،زمانی که اصغر به مسجد پناه برده بود و کسی او را نمی دید به
جز دوست عقب مانده اش که حتی مادرش هم او را نمی فهمید و هنگامی که
او برای اصغر دعا می خواند،هم زمان مادر برای پسرش از خدا طلب شفا می کرد.
_بعد از چند دقیقه خیرگی به او،دیگر نگاهش نکردم تا مبادا مادرش گمان کند
که من هم او را به چشم یک عقب مانده می نگرم.
پروردگارا دستم بگیر...
مرد آبکی!
اول یک توضیح درباره تیتر این مطلب بگم، بعد بریم سراغ نقد...
منظور از مرد آبکی همان مسعود شصتچی،همان دکتر جندقی ،همان سرهنگ غفاری
و یا همان مهران مدیری خودمان است...
مرد آبکی شاید تشبیه خوبی باشد به مرد هزار چهره، چرا که آب در هر قالبی قرار
بگیرد به شکل همان در می آید...
مانند مدیری که بی اراده در هر جایگاهی آدم آن جایگاه می شد.
و می توانست یک دکتر باشد،یک سرهنگ باشد ،یک شاعر و یا یک...
خلق چنین شخصیتی از پیمان قاسم خانی بعید نبود زیرا که او هنر فوق العاده اش را در
بیرون کشیدن لحظه های بی نظیر طنزو در واقع یک نوع شکار لحظه ها که
در همکاری های قبلی خود با مدیری داشته، نشان داده است و خوش درخشیده .
اما این بار ما شاهد مردی به قول خود او شریف هستیم که ناخوداگاه
در موقعیت هایی قرار می گیرد که راه بازگشتی ندارد و اینجاست که ما به
سادگی او پی می بریم.
وی برای ازدواج با همسر آینده اش،ناچار به قبول پیشنهادی از سوی پدر زنش می شود.
او در بانک خود را به نام دکتر سپهر جندقی جای می زند تا مقدار پولی که او در حساب خود
دارد را بیرون بکشد.در همین میان متوجه می شود که جندقی برنده یک دستگاه خودرو در
قرعه کشی بانک شده و از این رو برای دریافت آن به تهران می رود. در آن جا یکی از
دوستان قدیمی دکتر جندقی وی را می بیند و از او می خواهد که بعد از سفرچند ساله اش
از نروژ،افتخار بدهد و به بیمارستان طبیبیان برای درمان بیماران بیاید.
در این جا بازی بسیار زیبای سیامک انصاری را نباید از قلم انداخت که هر چند نقش
خیلی پر رنگی نداشت اما مانند همیشه توانست خنده های زیادی را بر لب مردم بنشاند...
ـخوب، دیگر پرداختن به این مزخرفات کافی است، تا کی ما جماعت وبلاگ نویس
وقت خود را به پای نوشتن و خواندن بد ترین شکل از توصیف که همانا
تصویر و تحریر بدیهیات است، تنبه از دانسته هاست، تزیین روزمرگی
است سپری کنیم. از سیاحت این بازار گویا به دوستی ها و هم آوازی هایی
می رسیم که افسوس، وزن این بر حجم زمان از سال رفته نمی چربد.
زیبایی هایی می بینیم، تمجید هایی می شنویم، نغمه هایی می سراییم که
در قرین با انبوه باید هایی که می بایست در اندیشه کسب آنها باشیم کوچک اند
و کوچک اند و کوچک اند. شاید ایراد از دیدن است . ازچشم است که رنگ
را می پاید. که نرمی می جوید. آیا دیده اید یک کشتزار گندم را؟ آنچه در
انبوه گندمان ، آن هنگام که سبز و بلند شده اند خود نمایی می کند، آن چیزی
که زیباتر است، آن چیزی که بلند تر است، از فاصله های دور چون موج
مخملگون زردی دیده نوازی می کند، آفتهای گندمان اند. زیباتراز گندم، بلندتر
از آن، اما گندم فلسفه کشت است. روییدن گندم آمال کشاورزاست و آفت
زرد رنگ بلند آن مزرعه گویا تنها در برابر رهگذرانی چون ما می رقصد و
می نازد. آری، مدتها است که راه خود را با تردید می نگرم، در تصویر
روبروی خود کنکاشت می کنم، آیا این زیبایی گندم است که مرا به خود
می خواند یا آفت زرد مخملگون است؟ بیدار شو، بیدارشو .ای شعور شناخت،
در من شروع شو، و بر پیکره ی جهالتم ترکه آگاهی بزن که درد این
تنبیه مرا شیرینی است.
حقیقت زندگی، گندم زیبای گندم زار، مرا ببخش که در زندان عرف و عمومیت
دستم از رسیدن به تو قاصر بود. پس قصور بود، نه تقصیر. تحمیل بود و نه تصمیم.
نا خواسته بود. اجبار بود. اگرچه، اگرچه گذشت زمان، هر آینه مرا آگاه تر می سازد.
سالها پیش فکر می کردم که دستان بزرگ پدر برای تمام عمر کودکیم
را به دنبال خواهد کشید ،فکر میکردم که همیشه مشتاق کارتون دیدن خواهم ماند.
فکر میکردم که همیشه از جست و خیز و بازی لذت خواهم برد.
دیری نپایید، زمان زیادی نگذشتکه دستهایم رها شد،لذت کارتون دیدن،
شیرینی بازی کردن از روح کودکیم زوال یافت، و آن تصویر سفید و روءیایی از
زندگی، رفته رفته به آبرنگ زشتی ها رنگین شد. می دانم که پس از این نیز
با من چنین می شود. دل مشغولی ها، تلقی ها و اعتقادات، رفته رفته به آزمون
زمان گرفتار می گردند و آن روزها بر من خواهد آمد تا دگر بار بساط توهمات
و نادانی هایم را به هم بریزد.
و زندگی...

خوب این عید هم تمام شد.مانند تمام عید ها.آمد و رفت.ولی این بار خوب به
حرف هایش گوش دادم.روز عید سفرم را شروع کردم. به شهری رفتم که تلخ ترین
خاطرات کودکیم را در آن جا گذراندم.
لحظه ای که درش بودم باشم.
مثل آن ها باشم تا شاید زندگیم را بهتر احساس کنم.
خودم را درآن ها قاتی کردم و من هم جزئی از همان اسباب بازی ها شدم .
زیبا بود لحظاتی را که با آن ها گذراندم و معنی زندگی رافهمیدم.
چقدر لذت بخش بود که همه با هم به بی مزه ترین چیز می خندیدیم و چه خوش بودیم
از بودن در کنار هم.
سفرم سه روز بود،کم بود ولی من فریاد زندگی را در همین مدت کوتاه با تمام وجود شنیدم.
به شهر خود آمدم و با بقیه اسباب بازی ها مشغول شدم.
دوربینم را با خودم در میان آن ها می بردم تا بتوانم فریاد های زندگی را ثبت کنم.
یکی از لحظه های خوش رنگ این عید غافلگیری یکی از دوستانم بود.
چراغ ها را خاموش کردیم وکیک را آوردند.چهره ی دوستم جالب بود وقتی که انتظار همچین
موقعیتی را نداشت.
و امروز به خانه دوست دیگرم رفتم که سنتور می نواخت من هم به یاد سنتوری افتادم
و مضراب ها را به دست گرفتم و از خود آهنگ هایی می زدم. بگذریم...
سال پیش، آموزگار خوبی برای من بود،خیلی چیز ها به من آموخت.
نصیحت هایش را یادم نمی رود که می گفت: حقیقت زندگی را درهمین دوران نوجوانی بیاب
که بعد دیگر نمی توانی به این دوران بازگردی.
می گفت:بخند،شاد باش،می رسد آن روزی که تو می خواهی.
من هم گوش دادم و به آن ها اندیشیدم و حال در سال جدید می خواهم به آن ها عمل کنم.
اگر خدا بخواهد...
نمی دانم چرا ولی یاد یکی از شعر های سپهری که خیلی دوستش دارم
افتادم،دوست دارم شما هم آن را بخونید...(لطفا در ادامه مطلب آن را بخونید)
ادامه مطلب

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا خستگیمو در میکنم
زیرا او هم نسل سوخته بود...

با چه شور و شوقی رفتم طرفش.اصلا باورم نمی شد که چند روز دیگه عید.
سبزه رو که می دیدم،شمع ها رو،سنجد،سیب،سکه یادم مینداخت که یه سال بزرگ تر
شدم و به راستی که از سال پیش تا حال چه قدر بزرگ شدم. داشتم می گفتم با چه شور
و شوقی رفتم طرف ماهی ها اون معصومیتشون که همیشه باید توی یه تنگ
کوچک باشند مرا اذیت می کرد.اما با همه این ها می دانستم سر سفره هفت سین ماهی
اگر نباشد لطفی ندارد.دوتا خریدم به خانه آوردم آنقدر خسته
بودم که حتی یک نگاه کوتاه را هم از آن ها دریغ کردم.
پی کار خودم رفتم سرگرم شدم با مجله دنیای تصویر و هزار تا
فکر های جور واجور مثلا این که دیگه جایی برای ما ساده پوشان نیست.
دیروز رفتم خیابان که اگر توانستم لباس های عیدم را بخرم.
اما....
نمی دانم چرا چرا باید همه یک شکل بپوشیم؟
چرا نباید لباسی برای من باشد ؟
چرا من هم باید از این شلوار چه می دونم زغالی ها بپوشم؟
چرا برای اینکه بخوای با بقیه فرق داشته باشی نمی ذارن؟
چرا من باید اون شلوارو می خریدم؟
با کمال تاثف مجبور شدم تن به خرید شلواری بدم که کمی تا قسمتی قرتی بودنش کم تر است.
در خیابان با آن همه عصبانیتی که داشتم راه می رفتم چند تا از این افرادی که حباب
درست می کنن و پخش می کنند تو هوا جلوی من بود که یهو همه اون حباب ها اومد تو صورت
من و یک دفعه به خودم اومدم که کجام!!!!!!
دوباره عصرش برای کار دیگه ای که مجبور شدم با برادرم برم خیابون. اونم که
از من بد تر هیچی گیرش نمی یومد که بخره بهش گفتم:علی،برادر ما آدم های سوخته ایم.
خنده ای همراه با ناراحتی کرد و گفت:آره راست می گی.
اعصابم خورد شده بود از بی کاری مردم که همه زندگیشان همین چند روز است
که فقط بخرند.
کسانی که حتی یک کتاب درعمرشان نخوانده اند و پول را فقط صرف خرید
لباس...می کنند
افسوس می خوردم ،افرادی بودند که در چهره یشان می دیدم که می توانستد
کسان بزرگی شوند اما خانواده ها........!!!!!
وقتی که برگشتم خانه خسته بودم،شدید.
مادرم گفت:انگار این ماهی داره می میره با سرعت رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده
که تا رسیدن من اون مرده بود.
با ناراحتی به اتاق برگشتم،برادرم گفت :چه شد؟
گفتم:ماهی مرد، مثل ما زیرا او هم نسل سوخته بود.
به همین سادگی
از خواب بیدار شدم،وضو گرفتم،نمازی خواندم،چایی را نوشیدم و با ناامیدی هرروز
راهی مدرسه شدم.در سرویس به یاد فیلم بودم،به یاد درس
نخوانده،کار های نکرده،سوال های بی پاسخ،به یاد زندگی بودم.
به یاد روزی که سینما رفتم،به یاد کنسرت مجید انتظامی،
به یاد کودکی که دیروز چادر مادرم را گرفته بود تا آدامسی از او بخرد.
به یاد دوستان وبلاگی ام بودم،به حرف هایشان،به امیدواری هایشان،
به برادر عزیز آقای صابری و نوشته هایش،
به یاد معاون مدرسه یمان که به مادرم گفته بود:سحر، دنیا به نظرش هیچ است.
و در هنگام نزدیک شدن به مدرسه به یاد روز های تکراری.
زنگ اول) معلم گفت:انشا بنویسید،صفحه 129 نوشته است هرچه
دل تنگت می خواهد بگو.
حسرت کسانی را می خوردم که می گفتند ما مشکلی نداریم که بنویسم و
به خودم می نگریدم که چقدر دلم تنگ است.
اما از کجا شروع می کردم.نمی خواستم از سینما بگویم چون
می گفتند سینما چیست؟!
نمی خواستم از فساد های جامعه بگویم زیرا به من می خندیدند که تو مگر چند سالت هست
از این حرف ها می زنی.
نمی خواستم از مشکلات خود بگویم که در چه عالمی زندگی
می کنم وگرنه می گفتند: به ما چه؟!!
نمی خواستم سوال هایم را بپرسم چون پاسخی برایشان نداشتند.
سرانجام دوستم از من تقاضا کرد که در نوشتن انشای قبلی به او کمک کنم و
من هم قبول کردم. زنگ خورد و معلم گفت خداحافظ.
زنگ دوم)آموزگار گفت: ده دقیقه درس بخوانید بعد امتحان دینی می گیرم.
درس خواندم،امتحان دادم،بیست گرفتم،برگه های دوستان را هم صحیح کردم.
این بار حسرت کسانی را می خوردم که با گرفتن یک نمره بیست چه قدر خوشحال می شدند.
من هم تا آن جا که راه داشت ارفاق می کردم.
این زنگ حرف زیادی برای گفتن نداشت به جز ناراحتی به خاطر این
که با دوست صمیمی ام قهر کرده بودم.
زنگ سوم)خانمی آمد کلاس که معلم عربی بود.درس خواندیم،به کارهای عجیب خود
خندیدم و به عصبانیت معلم از شلوغی کلاس.
"هنوز دو زنگ دیگه مونده صبر کنید.آخه کلاس تقویتی هم داشتیم."
زنگ چهارم)کتاب های زبان را از کیفمان بیرون آوردیم و
با بی حوصلگی شروع به نوشتن کردیم.
خانم هم که دلش از همه دنیا پر همه فریاد هایش را سر کلاس ما زد و رفت...انگار.
زنگ پنجم) سر درد داشتم و احساس تنهایی،در عجب بودم از خنده های
بی خود دانش آموزان، از این که چقدر یک معلم ریاضی
می تواند بین شاگردان تبعیض قائل شود.
در نیمه های کلاس معلم گفت پنج دقیقه استراحت.
برق خوشحالی را در تک تک چشم های بچه ها می دیدم و البته خودم هم از
این که چند دقیقه ای سرم را روی میز بگذارم خوش حال بودم.
هنگامی که داشتم با سردرد خود بر روی میز کنار می آمدم ،صدای بچه ها که
انگار تمام حرف هایشان را باید در همین چند دقیقه می زدند آزارم می داد.
دوستم که در میز کناری نشسته بود گفت:سحر،درکت می کنم.
نیش خندی زدم و گفتم:نه،هیچ کس مرا درک نمی کند.
پنج دقیقه که تمام شد سرم را بالا بردم و به معلمی نگاه کردم که به جز یک نفر
در کلاس کس دیگری را قبول نداشت.
ادامه درس گفته شد و تمام شد و ما به خانه رفتیم و هنوز با دوستم آن چنان
آشتی نکرده بودم و از این بابت باز هم احساس تنهایی می کردم که آه امروز حرفی از
دل تنگم برای او نگفتم.به خانه رفتم،تلویزیون تماشا کردم بعد یک دل سیر فرهاد گوش دادم،
پدر خوانده ای هم زدم. قطره ای اشک ریختم،سبک شدم
و به این فکر کردم که آیا امسال هم مانند سال های قبل در مسابقه
طراحی رتبه می آورم؟؟؟
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم،
غافل از این که لحظه ها همان خوشبختی بودند. «دکتر علی شریعتی»
میم مثل مرگ تو

عمو رسول نمی دانم الان که دارم این مطلب را می نویسم کجا هستی ،هر جا که هستی
روحت شاد باد.می روم به یک سال پیش روزی که فهمیدم رفتی سفر،
روزی که از فرط ناراحتی تمام شبش را گریستم،
روزی که فهمیدم یک جنب سینمایمان ناقص شده.
به قول آقای تبریزی همش منتظر بودیم تو زنگ بزنی و بگویی همیتان را سرکار گذاشتم.
تمام مدت با خودم گفتم چرا تو،چرا تو باید به این زودی می رفتی؟
چرا باید مارا بین این همه... تنها می گذاشتی؟
یادم نمی رود به ما گفتی جنگ هنوز تمام نشده.
یادم نمی رود معنی هشت سال دفاع مقدس را چگونه برایمان توصیف کردی.
یادم نمی رود فریاد های بلندت را که خیلی ها نشنیدند.
یادم نمی رود وقتی قلم به دست می گرفتی دیگر باز نمی ایستادی.
یادم نمی رود اشک های زیبایت را.
حال که این را می نویسم عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته،دلم می خواهد داد بزنم،گریه
کنم،بگویم چرا؟
چرا ما را گذاشتی با هزاران سوال بی پاسخ؟
چه برایت بگویم؟
آه بلندی که بعد از قارچ سمی کشیدم،دشنامی که بعد از مزرعه پدری به این زندگی دادم
یا گریه های یک مادر را بعد از میم مثل مادر.
یا بدبختی های این جامعه را؟
نه این ها را برای تو نمی گویم چرا که به خاطر همین ها رفتی.
می دانم هر چقدر از تو بنویسم باز هم کم است.
می دانم هیچ کس نمی تواند شخصیت بزرگت را توصیف کند.
کم گفتم اما با همین چند خط هم از ما راضی باش.
دلمان برایت تنگ می شود،هیچ وقت فراموشت نمی کنیم و راحت را ادامه می دهیم.
به قول آقای معتمدی حالا لابد آن بالا از توی آسمان ها به ریش من و
توی خواننده می خندد که وقتمان را با چه مزخرفاتی تلف کرده ایم.
((یادنامه؟!جمعش کنید این روشن فکر بازی ها رو.))
روحش شاد و یادش گرامی باد.
تاسف،افسوس و اندکی خجالت!!!
